به درمانگاه عشقت پا نهادم دلم را جز به تو به کس ندادمچنان از برق چشمت شُک گرفتم هنوز از قدرت آن در شگفتمربودی دل به یک غمزه به راحت شدم در دام ژرف آن نگاهتکنون که برده ای دل را نگارا بکن بار دگر باما مداراچکیده عشق تو در جام جانم به جز اندوه تو خالیست خوانمهر اندازه که هم پرشور باشی زیادت می روم چون دور باشیبیا بنشین دوباره در کنارم غمی جز دوری ات دانی ن